لب آبی

گیوه ها را کندم  و نشستم پاها در آب :

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است !

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان  است ؟

هیچ  می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایها بی لک

گوشه ای روشن پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست  سیب هست ایمان هست.

آری 

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم  صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت  بروم تا سر کوه.

دورها آوایی ست که مرا می خواند ....

 عکس از یه جای خوش آب و هوا گرفته شده