در فیلم های مستند کارگردان خداست
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب :
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است !
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایها بی لک
گوشه ای روشن پاک
کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست سیب هست ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه.
دورها آوایی ست که مرا می خواند ....
عکس از یه جای خوش آب و هوا گرفته شده ![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۱/۲۴ ساعت 23 توسط آفتابگردون