نمایشگاه گروهی نقاشی

 

 

بهار پر نشاط باد...

 نقاشی آبرنگ -بهار ۸۵
 
 
           كاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي كنيم

          كاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت كردن شادئ كنيم

           كاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي كم كنيم


            فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم كنيم   

           كاش با حرفي كه چندان سبز نيست قلب هاي نقره اي را نشكنيم

           كاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم هاي خفته را رنگي زنيم

            كاش بين ساكنان شهر عشق ردّ پاي خويش را پيدا كنيم

             كاش با الهام از وجدان خويش يك گره از كار دلها وا كنيم

           كاش اشكي قلبمان را بشكند با نگاه خسته اي ويران شويم

            كاش رسم دوستي را ساده تر مهربان تر اسماني تر كنيم

            كاش در نقاشي ديدارمان شوق ها را ارغواني تر كنيم
 
             كاش وقتي ارزويي مي كنيم از دل شفافمان هم رد شود

            مرغ امين هم از انجا بگذرد حرف هاي قلبمان را بشنود
  
 

دلم گرفته......

                              

                                عکس -آبان ماه


دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را می بویند

                   روزگار غریبی است نازنین

 

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

               

                 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

          به سوخت بار سرود و شعر

                                           فروزان می دارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

                             روزگار غریبی است نازنین

 

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

                           نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                  روزگار غریبی است نازنین

 

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                           روزگار غریبی است نازنین

 

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

احمد شاملو

 

 

 

از این دست عمرى به سر برده ایم...

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینك گواه
همین زخم هایى كه نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم...

                  

    مهم نیست گودال آبی   کوچک باشی  یا  دریای بی کرانِ آب ،
 
        زلال که باشی آسمان در توست...

وقتی بهار داره میاد

 وقتی همه دنبال فصل تازه ی زندگیشون این طرف و  اون طرف میروند

جستجو میکنند...

 وقتی داری خونه تکونی میکنی دلت و زندگیت را

خوبه که همه  را تو خونه تکونی دلت دور نریزی

شاید یه زمانی به دردت بخوره

 شاید یه روزی دلتنگشون بشی و راهی برای برگشت نداشته باشی...

شاید یه روزی دلتنگ لحظات پاییزی و طلایی بشی...

      bargha

امیدوارم بهار خوبی را تجربه کنیم

 

 

کم کم دارم وارد دنیای نقاشی ایرانی میشم ...

golshan painting

 

آفتابي يكدست.
سارها آمده‌اند.
تازه لادن‌ها پيدا شده‌اند.
من اناري را، مي‌كنم دانه، به دل مي‌گويم:
خوب بود اين مردم، دانه‌هاي دلشان پيدا بود.
مي‌پرد در چشمم آب انار: اشك مي‌ريزم.

    

 

      رز قرمز

           رز قرمز -نقاشي آبرنگ

 

          رز  

               گل رز - نقاشي آبرنگ

 


دوباره فصل خزان من رسید ....فصل زیبای رنگ ها ی زرد وخسته....

 

آفتابگردان پژمرده

       

           مرداد ۸۷

شب شد،

خورشيد رفت ...

آفتابگردان عاشق،به دنبال آفتاب آسمان را جستجو کرد

 ناگهان ستاره اي چشمک زد!

گل آفتابگردان ز خجالت پژمرد!!

گل ها خيانت نمي کنند...

انعکاس

                

                 

بهار

spring

شکوفه های بهاری -بهار ۱۳۸۶

 

برگ های پاییزی

برگ پاییزی -عکس مهر ۱۳۸۵

          

شاید در این زمستان سرد نیازی به این رنگها داشته باشم...

نقاشی آب مرکب -بهمن ۸۶

 

دیگه بعد از خزان زیبا   نوبت زمستونه

زمستون گرمی داشته باشید

عکس : بهار ۸۶

در اين عکس سبزه ها تازه در اومده   درخت هنوز حال و هواي پاييز داره و سيل و برف هم مياد

طبيعت هم ديگه رسما داره مثل ما آدما ميشه

دوباره فصل خزان من رسید ....فصل زیبای رنگ ها ی زرد وخسته....

میگویند برگ پاییزی در زوال به زمین می افتد و میوه در کمال....

 

عکس- پاییز ۸۶

 

 

پروانه

عكس -شهريور ۸۶

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
 بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
 من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
 چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
 من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
 تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
 شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
 با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از  آن مه و خوش می خندید
 که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
 خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

شعر از امیر هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

 

  نقاشی رنگ روغن

 

 

...چه خیالی چه خیالی ....می دانم پرده ام بی جان است .

خوب می دانم  حوض نقاشی من بی ماهی است.

....شاعری را دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت :شما !

...در چراگاه نصیحت  گاوی   را دیدم سیر.

...کودکی هسته زرد آلو را روی سجاده ی بیرنگ پدر تف میکرد.

....دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

....قتل یک قصه سر کوچه خواب.

....قتل مهتاب به فرمان نئون.

...قتل یک بید به دست دولت!

...روح من کم سال است .

روح من بیکار است...

....زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...

....زندگی شستن یک بشقاب است.

....هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

....من نمیدانم

که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست ....!

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگرباید دید

...رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

...و بیریم سبد

ببریم این همه سرخ این همه سبز

...و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

... و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست

...پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

ساده باشیم

چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت

...کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید  این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

قسمت هایی از صدای پای آب سپهری

قسمت های که دوست داشتم...

 

 

خسته ام از همه

خسته از دنيا

آسمان بشنو از قلب من اين صدا

اي زندگي بيزار از تو ام

بيزار ازين عالم

بيگانه ام با سيماي تو

ديوانه ي دنياي تو

در هم مشكن  زنجير مرا

بهتر كه شوم رسوا

هم كه دگر با دست شما

پنهان شوم از دست دنيا

خسته ام از همه

خسته از دنيا

آسمان بشنو از قلب من اين صدا

اي زندگي بيزار از تو ام...

عكس-خرداد۸۶

اسب سفید وحشی!

horses

اسب ها-نقاشی آبرنگ

اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
 بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
 آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
 گرگ غرور گرسنه ي من

....اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
 آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
 آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب

....اسب سفيد وحشي
 خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
 شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش

(قسمت هایی از شعر منوچهر آتشی)

 

 

زمستان رفت ....

 زمستون تن عریان باغچه چون بیابون
درختان با پا های برهنه زیر بارون
نمی دونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستند
بی بهانه واسه هم قصه گفتند عاشقانه

چه تلخه چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره
زمستون ها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخ روز های جدایی
چه سخته چه سخته
تو عاشق نبودی ببینی
تلخ روز های جدایی
چه سخته چه سخته
بشینم بی تو با چشم های گریون

        

        نقاشی آبرنگ

 

                           

                             نقاشی آبرنگ


اميدوارم سال جديدرابا هفت سيني از :

۱) سلامت 2)سربلندي3)سرور4)سرسبزي5)صميميت6)سرخوشي7)سعادت شروع کنيد

 با آرزوي 12 ماه شادي ..52هفته خنده....365روز سلامتي.....8760 ساعت عشق...525600 دقيقه موفقيت....3153000 ثانيه دوستي

پاييز

پاييز-عكس آبان۸۵

پاييز  فصل رنگها داره يواش يواش تموم ميشه ... و فصل سرد و بي رنگ زمستان از راه ميرسه...

 

كلبه-نقاشي آبرنگ (54.45cm)

در جوي زمان در خواب تماشاي تو مي رويم...

سيماي روان با شبنم افشان تو ميشويم...

پرهايم ؟پر پر شده ام...

.چشم نويدم  به نگاهي تر شده ام...

اين سو نه ! آن سويم...

و در آن سوي نگاه چيزي را مي بينم چيزي را ميجويم.

سنگي ميشكنم رازي با نقش تو ميگويم .

برگ افتاد  نوشم باد:من زنده به اندوهم.ابري رفت....

من كوهم:مي پايم.. من بادم :مي پويم...

در دشت دگر گل افسوسي چو برويد ...مي آيم...مي بويم...  .

(سهراب سپهري)

از دوستاني كه در اين مدت كه آپديت نكرده بودم لطف داشتند و كامنت گذاشتند ممنونم ...

کیمیا

از گل فروش لاله رخی  لاله میخرید.

می گفت:

-(( بی تبسم گل   خانه بی صفاست!))

گفتم:

 -((صفای خانه کفایت نمیکند

 باید صفای روح بیابی  که کیمیاست!

 خوب است ای کسی که به گلزار زندگی

 روی تو  همچو لاله صفا بخش و دلرباست

 روح تو نیز چو رخ تو   با صفا بود

 تا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداست!))

 فریدون مشیری

 

از دوستان خوبم که لطف کردن و به نمایشگاه آمدند ممنونم از آنهایی هم که پیغام گذاشتند ممنون که به یادم بودند .

مسافرت بودم  چند تا عکس گرفتم  که عکس اولی برای تجدید روحیه خوبه 

sunflower

آفتابگردان زیبا

as

در دور دست ها

خانه ای از یاد رفته....

نمايشگاه  گروهي هنرهاي تجسمي دانشجويان دانشگاه الزهرا

گالري كمال الدين بهزاد - بلوار كشاورز نبش ۱۶ آذر روبروي پارك لاله-  پلاك ۳۱۶

از تاريخ ۱۱ تا ۱۶شهريور  هر روز از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب ــ افتتاحيه ۵ تا ۷ بعد از ظهر  ۱۱ شهريور

تعدادي از نقاشي ها ي من هم هست .اميدوارم از ديدن كارها لذت ببريد

سعيده قاسمي

یادی از فرهاد ...

 

آینه

 

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس من ئه!

عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!

 

و دو تا نقاشی

 

   آبرنگ- دشت گلهای سپید

 

 

  آبرنگ و پاستل گچی-لاله ها


                                          
راز شقایق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند               
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم    
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

نقاشی ها با تکنیک اکولین و آبرنگ است
شاعر این شعر زیبا دوست عزیزم فریبا شش بلوکی است  لینک وبلاگشون با نام شبانه در قسمت پیوندها می باشد.

نه، نه، نه

اين هزار مرتبه

گفتم :

- نه

ديگر توان نمانده،

- توانايي،

در بند بند من

از تاب رفته است .

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام اين شب تاريك،

تاريك، چون تفاهم من،

- با تو !

انسان،

افسانه مكرر اندوه و رنج را

تكرار مي كند .

 

گفتي :

« اميد ها ست،

« در نااميد بودن من؛

- اما،

اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست

اين ابر تيره را سر باريدن .

انسان به جاي آب،

هرم سراب سوخته مي نوشد .

 

گلهاي نو شكفته،

اين لاله هاي سرخ،

گل نيست ؛

- خون رسته ز خاك است .

***

باور كن اعتماد.

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را،

خشم و تنفر افزون،

از ياد برده است .

 

باور نمي كني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .

                                 حمید مصدق

 

آبرنگ -رز سفید

              

               رنگ روغن روی بوم-رزهای زرد

 

    عکس های شیراز

   

     

      آرامگاه حافظ شیرازی

 

                    

                    خیلی شلوغ بود......!

 

      

      شیشه های رنگی و آینه کاری های  بسیار زیبا-شاهچراغ

                   

                   سربازان محافظ آرامگاه اردشیر سوم -تخت جمشید

          

           تخت جمشید

  

   بهار- نقاشی آبرنگ

برای دوستانم سالی سرشار از محبت و سلامتی آرزو میکنم...

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و  ملاطفت  نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد و سرشار از شادی های  شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا  که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من واندوهم باهم سخن میگفتم روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند  زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز آواز می خواندیم  همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند وگوش میدادند  زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را باچشمان مهربان می نگریستند و با  کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند و بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند  زیرا اندوه  چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن آن سر فراز بودم .
ولی اندوه من مرد  چنان که همه ی چیزهای  زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و بیاندیشم .
اکنون هر گاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین میآیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هر گاه  هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمیکند.
فقط در خواب صداهایی میشنوم که با  دلسوزی میگویند:((ببینید این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است))

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
هنگامی که شادی من به دنیا آمد  او را در بغل گرفتم  و روی بام خانه فریاد زدم (ای همسایگان من بیایید  و ببینید زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده .بیایید  و این موجود سر خوش را که در آفتاب میخندد بنگرید.)
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند  تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم - ولی هیچ کس  به من اعتنایی نکرد ! من و شادی ام تنها ماندیم  نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ماآمد.
آنگاه شادی من رنگ پریده و پژمره شد زیرا او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت وهیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام  را با اندوه مرده ام   به یاد می آورم. 
ولی ( یاد) یک برگ پاییزی است که چندی در باد  نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.

بر گرفته از کتاب پیامبر و دیوانه (خلیل جبران)


 

         

        پرنده  زیبا- بهار ۸۳

             

                    گل آفتابگردون-آبرنگ

            (وبلاگ آفتابگردون یکساله شد در  طی این مدت دوستا ن بسیار خو بی پیدا کردم  امیدوارم دوستیها همیشه پایدار بمونه)

                   

                      لاله ها -آبرنگ

                 پیشاپیش آمدن فصل زیبای بهار را به دوستان مهربانم تبریک میگویم و برای همه ی شما  بهترین ها را از خداوند خواستارم.

خود باوری و باز یابی قدرت

چون شباهتی به موجودی دیگر ندارید و از روز ازل موجودی نظیر شما خلق نشده قیاس ناپذیریذ...!     (برندا اولاند)

خودم جهانم را آفریده ام و این جهان بسیار بهتر از چیزی است که در بیرون دیده ا م.   (لوییز نولسون)

سر زندگی و رمق حیات و نیرو شتابی هست که از طریق وجود تو متجلی میشود . و چون همواره فقط یکی چون تو  هست این تجلی نیز یکتاست. و اگر آن را مسدود کنی از طریق هیچ کس دیگر به وجود نخواهد آمد و جهان صاحب آن نخواهد بود .    (مارتا گراهام)

         

          عکس -بهمن ۸۴

          

              آبرنگ  وپاستل گچی-رز داخل جام

          

          آبرنگ و پاستل گچی- گلهای صورتی

شانس چیزی نیست جز نام مستعار خداوند  برای آن مواردی که     : نمیخواهد نعمتی که به   بنده اش میدهد با نام و امضای خودش باشد.

(colerige)

      

       آبرنگ -دورنمای مسجد

                                                آبرنگ-درختان      

 

          

          آبرنگ -آب وخشکی

  من غمگین بودم ... جون کفشی نداشتم... تا آن که در خیابان مردی را دیدم که پا نداشت...!