مولانا
آن یکی الله می گفتی شبی
تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیار گو
این همه الله را لبیک گو
می نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله میزنی با روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر
دیده در خواب او خضر را در خضر
گفت لبیکم نمی آید جواب
زآن همی ترسم که باشدرد باب
گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
حیله ها و چاره جویی های تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یارب تو لبیک هاست
....
ازین شعر خیلی خوشم میاد
آبرنگ
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۵/۱۲ ساعت 14 توسط آفتابگردون
|