تبليغاتX
آفتابگردون

آفتابگردون

my artwork

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و  ملاطفت  نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند وزیبا شد و سرشار از شادی های  شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا  که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من واندوهم باهم سخن میگفتم روزهامان پرواز میکردند و شب هامان آکنده از رویا بودند  زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز آواز می خواندیم  همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند وگوش میدادند  زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را باچشمان مهربان می نگریستند و با  کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند و بودند کسانی که از دیدن ما غبطه میخوردند  زیرا اندوه  چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن آن سر فراز بودم .
ولی اندوه من مرد  چنان که همه ی چیزهای  زنده میمیرند و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و بیاندیشم .
اکنون هر گاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین میآیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هر گاه  هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمیکند.
فقط در خواب صداهایی میشنوم که با  دلسوزی میگویند:((ببینید این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است))

و هنگامی که شادی من به دنیا آمد
هنگامی که شادی من به دنیا آمد  او را در بغل گرفتم  و روی بام خانه فریاد زدم (ای همسایگان من بیایید  و ببینید زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده .بیایید  و این موجود سر خوش را که در آفتاب میخندد بنگرید.)
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند  تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم - ولی هیچ کس  به من اعتنایی نکرد ! من و شادی ام تنها ماندیم  نه هیچکس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ماآمد.
آنگاه شادی من رنگ پریده و پژمره شد زیرا او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت وهیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام  را با اندوه مرده ام   به یاد می آورم. 
ولی ( یاد) یک برگ پاییزی است که چندی در باد  نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید.

بر گرفته از کتاب پیامبر و دیوانه (خلیل جبران)


 

         

        پرنده  زیبا- بهار ۸۳

             

                    گل آفتابگردون-آبرنگ

            (وبلاگ آفتابگردون یکساله شد در  طی این مدت دوستا ن بسیار خو بی پیدا کردم  امیدوارم دوستیها همیشه پایدار بمونه)

                   

                      لاله ها -آبرنگ

                 پیشاپیش آمدن فصل زیبای بهار را به دوستان مهربانم تبریک میگویم و برای همه ی شما  بهترین ها را از خداوند خواستارم.

+ نوشته شده در  84/12/22ساعت 23  توسط آفتابگردون  | 

چون شباهتی به موجودی دیگر ندارید و از روز ازل موجودی نظیر شما خلق نشده قیاس ناپذیریذ...!     (برندا اولاند)

خودم جهانم را آفریده ام و این جهان بسیار بهتر از چیزی است که در بیرون دیده ا م.   (لوییز نولسون)

سر زندگی و رمق حیات و نیرو شتابی هست که از طریق وجود تو متجلی میشود . و چون همواره فقط یکی چون تو  هست این تجلی نیز یکتاست. و اگر آن را مسدود کنی از طریق هیچ کس دیگر به وجود نخواهد آمد و جهان صاحب آن نخواهد بود .    (مارتا گراهام)

         

          عکس -بهمن ۸۴

          

              آبرنگ  وپاستل گچی-رز داخل جام

          

          آبرنگ و پاستل گچی- گلهای صورتی

+ نوشته شده در  84/12/04ساعت 23  توسط آفتابگردون  |