(colerige)

آبرنگ -دورنمای مسجد
آبرنگ-درختان 

آبرنگ -آب وخشکی
من غمگین بودم ... جون کفشی نداشتم... تا آن که در خیابان مردی را دیدم که پا نداشت...!
my artwork
(colerige)

آبرنگ -دورنمای مسجد
آبرنگ-درختان 

آبرنگ -آب وخشکی
من غمگین بودم ... جون کفشی نداشتم... تا آن که در خیابان مردی را دیدم که پا نداشت...!
زهر این فکر که این دم گذراست
میشود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
با به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد ,
پس اگر میگریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر میخندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ...,دنگ...
لحظه ها میگذرد .
آنچه بگذشت ,نمی آید باز .
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز .
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر میخیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ,آویزم,
آنچه می ماند ازین جهدبه جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او میماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت .
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای میگذرد ,
پرده ای میآید :
میرود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ .
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ:
دنگ...,دنگ...,
دنگ...
سهراب سپهری

نقاشی آبرنگ

عکس ـشهریور ۸۴
*************از دوستای خوبم که من را با نظراتشون راهنمایی میکنن و تنها نمیگذارند متشکرم **************